تبليغاتX
من خیلی دوست دارم

با من بگو درد دلت
با من بگو ساز دلت
آه دلم را ببین که بی تو چه باشکوه می نوازد
من شدم شبنم لغزیدم ز چشمان غم
بشنو صدای قلبم که باز از فرو ریختن می گوید
لمس کن دست سردم را که بی تو گرمی ندارد
با توام ولی با تو نخواهم ماند
درد نرسیدن سنگین نیست
درد خواستن و گذشتن سنگین است
بار غم تقسیم کن
من هم خواستم
من هم لایق این غمم
نگاهم بی تو نوری ندارد
نور دو چشمانم توئی
به تو گفتم این عشق تا ندارد
جاودانه دوست داشتنیه من
صبر نوح از خدا طلب کردم
بی توام اما با تو زنده ام
جسمت ازآنم نیست روحت شدم
دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم
با شوقی سرشار از رسیدن به سوی آبشار رفتم
پرت شدم
فشار آب قلبم را فشرد
سنگ سخت قلبم را شکست
فکر کردم دلم در انتهای آبشار انتظارم را میکشد
آه آه دلم نیست!!!!!!!!
ای آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم
آبشار گفت:
دلت را بر نخواهم گرداند؛
گفتم: چرا؟؟
گفت :
آنقدر پاک و زلال بود که با من یکی شد
گفتم :
مرا هم با خود یکی کن
گفت :
تو به زلالیه دلت نیستی
گفتم :
میشوم
گفت : بدرود
گفتم :
صبر کن ، خواهشی دارم
برگشت و نگاهم کرد
گفتم :
حالا که با دلم یکی شدی؛ خود دلم هستی
برایت هدیه ای دارم
با فشارآب خروشانت دلم را فشردی
با سنگ سختت آنرا شکستی
خون پاک وسرخم تقدیم تو
گریستم ، قطره اشکی همراه قطره خون به او دادم
آنرا بوسید و ناپدید شد
از آنروز هر روز به آبشار می آیم
که شاید باز او را ببینم
گوئی که مرا میبیند و پنهان میشود
اما قلبم قطره خونش را حس میکند
میدانم که همین نزدیکی هاست
میدانم که او هم مرا میخواهد
آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 7:42 بعد از ظهر |

عكس تورو كشيدم        رو پنجره دوباره

شايد يه روزي بارون      از تو خبر بياره

امشب بي تو دوباره     لا لا واست مي خونم

بازم خواب طلايي     رو پلك تو مي شونم

اگر ابرا نباران     با اشك بارون مي سازم

بهار عاشقي رو   به عشق تو مي بارم

بغضم شكسته اما    خبر ازم نداري

نيستي آخه كنارم    كه پا به پا بباري

ترو كسي نديده      تو جاده هاي بارم

بي تو محال بودن    سياه روزگارم

با تو به قلب غصه    چه عاشقونه تاختم

بي تو هميشه سوختم   من عاشقونه ساختم

نميشه باور تو چقدر دلم تنگ شده

وقتي تو نيستي انگار زندگي بي رنگ شده

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 8:43 بعد از ظهر |
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای گسی تنگ است که چشمان قشنگش را
به عمق آبی دریا وازگون می دوخت
و شعر های خوشی چون پرندگان می خواند
دلم برای کسی تنگ است که
که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی رانثار من می کرد
دل برای کسی تنگ است
که تا شمالی ترین شمال
و در جنوبی ترین جنوب
همشه در همه جا با من بود
آه با که توان گفت
که بود با منو پیوسته نیز بی من بود
و کار من در فراقش فغان و شیون بود

برای رسیدن به تو

يه سبد ستاره دارم تو شب ستاره چيدن

يه بغل ترانه از عشق واسه به تو رسيدن

كوله باري پره احساس با يه حس پاك و ساده

روي شونه هامه امشب تا برم پاي پياده

ميرم اونجايي كه شبهاش پره از ستاره باشه

ميشم اون پرنده اي كه ميخواد از قفس رها شه

لحظه ديدن چشمات واسه من يه شعر نابه

قصه عشق منو تو مثه شيريني خوابه

تو نجيب و با شكوهي مثه قله پر غروري

واسه گريه هاي عاشف بهترين سنگ صبوري

تو بيا و باورم كن توي لحظه هاي ماتم

شونه باش براي گريه تو جدا كن منو از غم

قصه عشق تو موجه منم اون شكسته قايق

توي درياي نگاهت مي مونم هميشه عاشق

 


+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |