خیلی سخته اونکه میگفت،واسۀ چشات میمیره
بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره
خیلی سخته توی پاییز،با غریبی آشنا شی
اما وقتیکه بهار شد،یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته که دلی رو،با نگات دزدیده باشی
وسط راه اما از عشق،یه کمی ترسیده باشی
خیلی سخته بری یک شب،واسه چیدن ستاره
ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شده دوباره...
يک حرکت زيبا
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان
ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني
پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان
اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين
تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او
توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه
برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان
طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل
دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز
بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد
آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از
آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت.
سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند
تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك
پنچر شده بود؟»....!!!

